|
دلم را سخت گره زدم ، شنیده ام به این نوع گره ها میگویند گرهءکور آنقدر محکم که از جایه گره خون میچکد ... کنار شیشه خاک اندود اتاق زانوهایم را در آغوش کشیدم سرمایه باران تنم را میلرزاند به آسمان که نگاه میکنم تیرگیش دل را میزند .... بغض کنترلی ندارد چشمهایم دوخته شده به نقطه ایی نا معلوم و تنها تو در اوج آسمان قلبم پر میکشی ..... چند روزی بیشتر از عید نمیگذرد میگویند هنوز بهار است پس چرا در من شکوفها سوخته اند .... شنیدم که گفتی امسال دو عید داری مگر نگفتی برای زنده ماندنم و بودنم روزهاو شبها دعا خواندی و از خدایت التماس کردی پس چرا....؟؟؟ چرا وقتی من آمدم تو رفتی؟؟!!! رویاهایم دیگر ماندگار نیستند چشمهایم خواب را مدتهاست از یاد برده اند ..... شکوه عشقم در سکوته بغض مانده و فریاد قلب پاره ام اشک دیدگانم شده .... از من گذشتی ساده به سادگیه آمدنت .... برو عزیز .... هنوز ماسه هایه خیس ساحل رد پایه تنهایه مرا به یاد دارند هنوز موجها برای بازی با انگشتانم عجله دارند ..... هنوز جادهایه سبز بی راهه ها به خاطر دارند تنها دویدنم را.... هنوز درختان جنگل سبزه بالا دست به یاد دارند لحظاتی را که جایه شانه هایه تو برایم تکیه گاه میشدند تا اشکهایم را در آغوش شاخه هایشان پنهان کنم..... هنوز بهار است هنوز مردمان غرق شادیه نوروزند اما من عزا دار و سیاهپوش رفتن تو ...... غم چه میداند از نگاه محصور دلم ؟؟؟!!! تو رفتی در شادیهایت غرق شوی خوش باشی عزیزه رفته ..... هیچ کس نمیداند صدایه شکستن قلبم تا کجا رسید .... کاش برایه یکبار گرمایه دستانت دستان نحیفم را لمس میکرد .... کاش برایه لحظه ایی آغوش تو تکیه گاه گریه هایم بود ....کاش ثانیه ایی چشمانت مرا از نزدیک آتش میزد ..... میدانم دیگر برگشتی نداری اما این ساز خسته و دستان بی رمق تا ابد از تو و برای تو میزنند و این صدایه گرفته از بغض تنها از غم رفتنت میخواند ..... موقع رفتن گفتی برای همیشه خداحافظ....اما تو مدتها بود ترکم گفته بودی .... برو ... برو که شادیهایت دوچندان شود ای همه هستیه من ..... یک بارم نشد دلت مرا دوست بدارد .... آوای قلبم!!!دیگر به کسی همچون من دروغ نگو و در جاده ها با سرعت بالا تنهایش نگذار ........ همه برایت نفرین مینویسند ... بغض میخورم و آه میکشم ...جایت مثل همیشه خالیست.... موقع رفتن بی رحمانه خنجر زدی موقع رفتن رفتی برایه همیشه ... موقع رفتن بغض خوردمو آه کشیدم همچون همیشه و موقع رفتن تو ساده رفتی و بی رحمانه..... هنوز بهار است هنوز سودای نوروز در سرهاست اما هنوز من به یاد رفتنت عزادارم سیاهپوشم تا ابد سیاهپوش دلم که تو قاتلش شدی ... و حالا برایت هر روز مینویسم برای تسکینه روحی که مدتهاست مرگ را پذیرفته.... موقع رفتن مرا سوزاندی و به شکرانه ی یاری دیگر رفتی .... ------------------- گذشت روزها و ثانیه ها و عشق کار خود را کرد حالا بعد از مدتی برگشتی ..... از خوشی در پوست خود نمیگنجم ..... این هم خواست پرودگار عشق بود مدتی رنج و دوری لیک اکنون که برگشتی عهد ببند که هرگز نروی که دیگر تنها رهایم نکنی ....
الهی راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی... سلام تنها بهونه واسه نفسام تنها معشوقم خوبی؟؟؟؟؟ هنوز اون روز رو به یاد دارم انگار همین دیروز بود .... شنهایه سرد ساحل خیس و نمدار بود و من شادترین انسان زمین خرامان قدم برمیداشتم اما در کنار جایه پایم جایه پایه دیگری هم بود هم قدم با من می آمد ترسی در دلم فریاد زد روبه طاق آسمانت کردم آرام فریاد بر آوردم محبوبم این رد پایه کیست هم قدم با من؟؟؟ لبخندی شیرین زدی و مستم کردی و گفتی من همه جا در هر لحظه از زندگی در کنار تو هستم هم قدم با تو می آیم شادتر از قبل دست در دست تو میدویدم و موجها را به بازی میگرفتم .... روز بعد دنیا برایم برگشته بود غم بر من هجوم آورده بود اشک امانم را بریده بود به ساحل آمدم قدمهایم را میکشیدم توان راه رفتن نداشتم نگاهم به زمین بود هر چه میگشتم رد پایه تو را بر رویه ماسه های نرم ساحل نمیافتم با تمام بغض فریاد زدم پس کجایی؟ خود گفتی همه جا در کنار من هستی در تمام لحظات در کنارم با من هم قدم خواهی شد حالا که اندوه احاطه ام کرده از من دور شدی ؟؟؟؟ انگشت بر لب نهادی گفتی : آرام عزیزکم جایه پاها را خوب نگاه کن زمانی که تو شادی من همپا و هم قدم با تو هستم اما زمانی که غم تو را میرنجاند فقط رد پایه من بر ساحل مینشیند چون تو در آغوش من هستی و من تنها گام بر میدارم .... از آن روز تا به حال لحظه ها و ساعت ها و روزها و ... گذشته و من هنوز در آغوش تو هستم و تو محبوبه بی مثال منی عشق من و تو ابدی خواهد شد .... گرمایه آغوشت را با بهترینها عوض نخواهم کرد.... با خود نشسته بودم به دنبال تو میگشتم در بین این آدمیان شنیده بودم تو زمینی نیستی اما من تو را یافتم در همین زمین پر ریا ....!!!! تو را یافتم در بلندایه کوه چند هزار ساله ایی که هنوز بعد از این همه عمر کمر خم نکرده بود .... تو رایافتم در سبزی برگ در ختان .... تو در عطر گلها جاری بودی .... تو را یافتم در چروکهایه صورت پیر زن روستایی .... تو را یافتم در موهایه پریشان آن پسرک فقیر ..... تو در پینه دستان آن مرد کفاش بودی .... تو در لبخند دخترک شمع فروش بودی .... نگاهش میکنم آن رود زلال را آن دریا وسیع را و تنها تو را میبینم با تمام عظمتت .... تو مایه حیات گلهایه آفتابگردانی تو در خورشید هم حضور داری .... مهتاب برایم لالایی میخواند و فقط نام تو بود فریاد لالایی هایش .... ماه تا صبح ذکر میگفت وقتی خوب گوش کردم تنها ستایش تو بود بر زبانه بی زبانش .... مهر نگاه مادر تنها وجود تو را به من فهماند .... سنگ سیاه مزار پدر تنها تو را به چشمانم دعوت میکرد .... اینجا زمین است تو را یافتم وقتی دروغهایه این مردمان را شنیدم برایه تبرئه خود .... تو را دیدم در لحظه ایی که آن بالادستی زیر دستش را کوچک شمرد ..... تو را یافتم در خونهایه پاک کودکان معصوم بی گناه.... تو را یافتم وقتی چکمهایه ظلم بر سر لاله ها فرود آمد ... تو را یافتم وقتی کودکی به سویه آغوش پدرش دوید و فریاد زد سلاممممممممممم... تو را یافتم در خنده چشمان آن زن روستایی .... تو را یافتم در سجده شکر آن پیر مرد برایه برداشت پر بارش .... تو در سکوت لحظه هایه دعایه آن دخترک بودی .... تو در سردی برف گرمایی بودی بر قلبهایه بی پناه ... تو در صدای خش خش برگهایه زرد پاییز بودی .... تو را یافتم در دل پسرک عاشق قصه هایه دور .... تو را دیدم در کنار ضریح مشبکی امامزاده ... تو حضور داشتی در بلندایه گنبد سبز خضرا در مقابلت به سجده در آمدم زمانی که گرمایه نفسهایت در مقابل کعبه بر صورتم خورد .... و تو هر لحظه و هر ثانیه از سینه چشمانم بر سرخی گونه هایم جاری میشوی و من نامت را بر قلب کوچکم حک میکنم ..... هر وقت دلم را شکستند بوسه هایه تو مرا تسلی داد و درد سیلیه تهمتها را تسکین بخشید : <<ای خدایی که برام تو شبا فانوسی/ هول میشم وقتی تو منو می بوسی....>> به تاریکی و ظلمت رسیدم اما تو دستهایم را رها نکردی .... درست مثل کودکی که از ترس رها شدن چادر مادرش را در مشت میفشارد ، دستت را میفشارم .... محبوبم معشوقم مالک تمام وجود و هستیم آغوشت را باز کن و همچون همیشه پذیرایم باش با تمام زشتی و گناهم تنها آغوش تو پناه گاه من است پس محکمتر بغلم کن که از این دنیا در رنجم از سختی کارهایه بی هدف از بی رحمیه دلهایه نرم از کودکان بزرگسال از همه و همه چیز ... رهایم مکن که بی تو میمیرم ... دوستم بدار همچون من همچون خود ... عمر کوتاهم را تنها با تو سپری کردم تکیه گاهی محکم تر از شانه هایه تو نیافتم .... پناهگاهی عظیم تر از آغوشت ندیدم ... خوابگاهی بهتر از زانوهایت نیافتم .... موسیقی آرامبخش تر از تپش قلبت به چنگ نیاوردم .... سنگ صبوری صبور تر از سینه گرمت ندیدم .... باز هم نوازشم کن موهایم را شانه کن .... اشکهایم را با انگشتان مهربانت پاک کن گونه هایه سردم را با گرمی لبهایت نوازش کن ..... دستم را رها مکن که از سرما یخ میزند ... محکم تر و محکم تر و محکم تر مرا در آغوشت بفشار .... همه چیز حتی خودم را از یاد میبرم وقتی گرمایه نفسهایت صورتم را میپیماید .... ... تنها معشوقم ای عشق ازلی و ابدی بر قلبم حصاری بکش تا هیچ معشوقی جز تو در آن نفوذ نکند ... خدایا تو در مژه چشمانم در نبض و تپش قلبم حضور داری ..... عشق من تو تنها عاشقی هستی که صدها معشوق دارد و من تنها معشوقی هستم که از دیدن رقیبانم حسادت نمیکنم ..... عاشقی به عاشقیه تو نیافتم ..... خدایا آغوشت تنها مامن من خواهد بود بوسه هایت تنها شراب برایه مستی هایم ..... بارالها محکمتر بغلم کن ببوسم من این هول شدن را دوست دارم .... معشوقم تو را میپرستم چرا که تو تنها مالکم خواهی بود .... من تو را اینگونه میپرستم : <<به بسم الله میخوانم خدا را / زمشتی خاک آدم ساخت مارا>> <<خدایا باتو از نام تو هم آبی ترم>>
بسم الله النور آنگاه که در ظلمات عدم و پوچی غوطه ور بودم ، آنگاه که هیچ نبودم ، هیچ نمیدانستم و هیچ نمیخواستم و لحظه به لحظه در مرداب عدم دست و پا میزدم و باهر صدا و حرکتی به مراتب پست و پایین تر فرو میرفتم و آنگاه که در سرداب عدم جز ظلمت ، جز ناتوانی و جز نبودن، نمیشناختم و ره گم کرده ای بودم که جز بیراهه نمی دانستم ، ناگاه در اوج ظلمت و درنهایت عدم ، محبوب من ، تو صدایم کردی و من با چشمان سرشار از غبار و باقلب مملو از جهالت و نادانی دیدم نور را ، وجود را ، بودن را . پروردگارا ، من نور تورا دیدم ، همان نوری که تو بوسیله ی آن هدایت میکنی هرکه را که بخواهی .یهدی الله لنوره من یشاء من دیدم " الله نور السماوات و الأرض " را و یافتم آن رادر کمال تلمّع و درخشش ، همانند کوکب درّی . لطیفا ، من بادیدن نورت ره یافتم ، هدایت شدم . همان نوری که آسمانها و زمین را فراگرفته است و به وسیله ی آن حقایقی ظهور نموده که ظاهر نبوده و آن همان نوری است که تو برای بندگان خوبت قرار دادی و آن " نور معرفت و ایمان " است . یا نور النور تو نوری هستی که آسمانها و زمین با اشراق تو ظهور یافته اند . خدای من ، نور تو یعنی وجود ، یعنی هدایت ، یعنی معرفت و درنتیجه یعنی سعادت جاودانه . پروردگارا ، تو نوری هستی که آسمان و زمین بواسطه تو ظهور پیدا میکند و این است معنای " الله نور السماوات و الأرض " تو نورت را مانند چراغی مثل زده ای " مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجة الزجاجة کانها کوکب دری " نورت مانند چراغی است که در شیشه ای قرار داشته باشد و با روغن زیتونی در نهایت صفا بسوزد و چون شیشه چراغ صاف است مانند کوکب دری بدرخشد و از صفای این با صفای آن ، نورٌ علی نور ، بوجود آید . چه خوشبختند آنان که این چراغ در خانه هایشان آویخته باشد ، خانه هایی که سکنه ی آن با معرفت ، تورا تسبیح کنند ، خانه هایی که ساکنانش را هیچ چیز از تو غافل نمیکند ، نه تجارت و نه هیچ فریبندگی دیگر دنیایی . و چه بد بختند و شقی خانه هایی که ساکنانش از این چراغ و نور محروم باشند که آنان در ظلمتی دست و پا میزنند که هیچ نمی بینند . و شهید مطهری فرمود : عقل را نور گویند ، علم و ایمان را نور گویند و عشق را نیز نور گویند . نور وضع شده است برای هر چیزی که روشن کننده باشد یعنی پیدا و پیدا کننده باشد به علم، نور گویند چون علم ، وجودش در ذات خودش روشنایی است و جهان را برای انسان روشن میکند . به عقل نیز نور گفته میشود و قرآن کریم به ایمان نیز نور اطلاق کرده است . عرفا به عشق نیز نور می گویند . مولوی می سراید : عشق قهار است و من مقهور عشق چون قمر روشن شوم از نور عشق محبوبا چه زیبا فرموده ای " کوکب دری " همان ستاره ای که راغب گوید : ستاره ی پر نوری که در آسمان فراخ تنها شاید انگشت شماری آن را دیده ایم و مشکوة : که طاقچه و شکاف بدون روزنه است و این کوکب دری ، این نور درخشان، روی این مشکات چه زیبا خودنمایی و جلوه گری میکند . نوری تشعشع میشود که تمام زشتی ها و پلیدی ها و تمام تیرگی ها را برایمان روشن و هویدا می سازد . و در آخر آیه می فرماید : یهدی الله لنوره من یشاء سخن از نوری است که خدا به وسیله آن مردم را هدایت می کند و در روایت اینگونه تطبیق شده است که آن چراغدان، سینه و کالبد وجود مقدس رسول الله است . و مصباح : نور ایمان و نور وحی است که درقلب مقدس اوست . و مقصود از زجاجه : امیر المومنین علیه السلام است . آن درخت پر برکت که از روغن او این همه نورانیتها پیدا شده است ، ابراهیم است . چون در آیه آمده ” لا شرقیا و لا غربیا " و مقصود این است که : ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما . یا منور النور تو ظاهر بالذاتی و مُظهر ما سوای خود. الزجاجة کانهاکوکب دری خداوندا خوشا به حال آنان که بدنهای سردشان با تابش نورت گرما گرفت و به صراط مستقیم هدایت شدند و به فرموده ی خودت سینه هایشان را برای پذیرفتن اسلام وسعت دادی . یکاد زیتها یضیء و لو لم تمسسه نار و این کوکب دری از روغن زیتونی تلالو میکند که صاف است و اگر هم آتش با آن تماس نگیرد بازهم درخشنده و نور افزاست و آن در مشکات قرار داده شده و هریک از آنها به درخشش بیشتر این نور کمک میکنند. و یضرب الله الأمثال للناس و الله بکل شی علیم به فرموده علامه این جمله اشاره به این است که د رباطن مثلی که زده شد ه اسراری از علم نهفته است و اگر بعنوان مثال آورده شده برای این است که از آسان ترین طرق ، آن حقایق و دقایق را رسانده باشد تا عالم و عامی هردو آن را بفهمند . ودر انتها برای حسن ختام به حدیثی از جابر بن عبدالله انصاری اشاره میکنیم ازجابربن عبدالله انصاري روايت شده که گويد: به مسجد کوفه داخل شدم و ديدم حضرت اميرالمومنين صلوات الله و سلامه عليه با انگشت چيزي مينويسد و تبسم ميکند، عرضه داشتم يا اميرالمومنين! چه چيز موجب خنده شما شده است؟ فرمود: در شگفتم از کسيکه اين آيه را مي خواند ولي آن طور که شايسته است به معناي آن معرفت ندارد. عرض کردم: کدام آيه يا اميرالمومنين؟ فرمودند: " الله نور السموات والارض ... "در این آیه مشکوة، حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم است. مِصباح، من هستم. زجاجة، حسن و حسين اند . کوکب دريّ، علي بن الحسين. يوقد من شجرة مبارکة، محمد بن علي. زيتونة، جعفر بن محمد. لا شرقية، موسي بن جعفر لا غربية، علي بن موسي الرضا. يکاد زيتها يضيء، محمدبن علي. و لو لم تمسسه نار، علي بن محمد. نور علي نور، حسن بن علي و يهدي الله لنوره من يشاء، مهدي است. که درود خداوند بر آنان باد. یا نور النور مسیر هدایت و صراط مستقیم را به ما بنمایان . پروردگارا ظهور نورت را در زمان حیات ما قرار بده . آمین رب العالمین والسلام علی من اتبع الهدی عبدالله جوادی دانشجوی دانشکده مجازی علوم حدیث
دیروز دوشنبه 15 تیر ماه 1388 بود بهترین و بده بدترین روز زندگیه من میگم چرا قبلش بزارید یه تبریک مخصوصه داغ به تمام پدر های عزیز و آقایون بگم : روزت____ون مبااااااااااااااااااااررررررررررررک حالا اول بگم که چرا این روز خوب بود: یکشنبه ساعت 12.30 وقتی کلاس تموم شد و نقشه ها رو جمع کردیم با مونا – مهسا-الهام و فاطمه رفتیم کافی شاپ که مثلا به بچه ها شیرینیه تولدم بدم خانما شروع کردن به سفارش دادن اولش که یه چیزیایی سفارش دادن که گارسونه خودش مونده بود اینا چی میگن بعد بیچاره برگشت گفت خانمای محترم منوی ما پیشرفته ترین منوی ساله لطف کنید از داخل منو سفارش بدید در کل اینکه جمعا ضایع شدندددددددد .... بعد همه بستنی سفارش دادن اونم چه بستنیهایی اوففففففففففففففففففففف آخر سر هم که صورت حساب و گذاشتن جلومون چشام چسبید به میز در کل اینکه کاملا ورشکست شدمممممممممم بعدش مونا رفت یه سمت مهسا یه سمت فاطمه یه سمت موندیم منو الهام با هم رفتیم وقتی از الهام جدا شدم رفتم سوپر مارکت و گلاب خریدم بعد رفتم طرف امامزاده چون میدونستم فرداش عمرا وقت کنم بیام رفتم گلزار شهدا و مقبره شهدایه گمنام کلا اینکه یه حاله آسمونیه حسابی کردم که نگوووووووووووووو جاتون خالی بعدشم رفتم خونه و استراحت کردم و به مامان برای مهمونیه دوشنبه کمک کردم .... بعداز ظهرش زنگ زدم به نگار جونم که ببینم کی میاد که گفت امروز غروب میام پیشت شبم میمونم کلی ذوق مرگ شدم.... نگار که اومد کلی جیغ و داد و فریاد و مسخره بازی .... بعدش با هم برای مهمونی ژله درست کردیم بعدش مامان ساعت 7.30 غروب رفت خونه صباشون و تا ساعت ساعت 3.30 نیمه شب اونجا بود من و نگارم تنها بودیم نگار رفت پای سیستمو یه فیلم نگاه کرد بعدشم نشستیم حرف زدیم تا اینکه ساعت 3.30 مامان اومد یواش در اتاق و باز کرد ببینه خوابیدیم یا نه که دید نگار نشسته روی تخت منم پاین داریم حرف میزنیمو هر هر میخندیم مامان رفت بخوابه اما ما نووووووووووووووووووووووووووووووووووچ خوابو خوابونیدمو به حرفمون ادامه دادیم نگار اومد پایین کنار من دراز کشید و تا اذان حرف زدیم و خندیدیم بعد از نماز هم یک ساعت حرف زدیم بعدش خوابیدم اجبارا مثل خرووووووووووووووووس ساعت 9 بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم ساعت 12 بود نگارو با لگد بیدار کردم نهار خوردیم و جمع و جور کردیم ساعت 2 بود که برو بچه های راه دور رسیدن تا حاضر شدیم همه مهمونا اومدن .... (راستی بزارید آمار کامل این مهمونیو بهتون بدم : دوستایه مامان عزیز بنده چهارشنبه هفته پیش خونه ما جمع شده بودن وقتی فهمیدن دوشنبه تولد منه همه واسه خودشون بریدن و دوختن که دوشنبه جمعا (50نفر) سر ما چتر شن به همین دلیل یه مهمونیه اساسی افتاد گردنمون) وای خدای من .... چشمتون روز بد نبینه اونقدر زدن و رقصیدن که داشتن خفه میشدن من بیچاره که یه گوشه نشسته بودم فقط نگاشون میکردم تا یهو چشمشون به من میوفتاد دنبالم میکردن که منم قاطیشون بشم ولی من نوچ نوچ نوچ اینکاره نیستم داش ..... کلا اینکه تا ساعت 7.45 خوردنو رقصیدن بعد شروع کردن به شورش که ما کیک میخوایم یاالله رفتیم کیک و آوردیم یهو یادمون اومد وای شمع یادمون رفته زن داییم رفت یکدونه شمع شماره 1 آورد الناز دوستمم رفت و یه شمع شماره 7 آورد کلا با شمع گدایی 17 رو جور کردیم حالا ماجرا تازه شروع شد شمع 1 روشن شد حالا هر کاری میکردیم مگه 7 روشن میشد خودمونو کشتیم درست نیم ساعت کلنجار رفتیم تا روشن شد منم نذاشتم شعر تولد و تموم کنن همون اول از ترس اینکه خاموش بشه و روشن نشه سریع شمعو فوت کردم و کیک و بریدم بعد آذر جون دوست جیغ جیغویه ماما نم گفت تا کیک و ببرنو بیارن بیایین هدایارو باز کنیم دستشون درد نکنه (حالا بی خیال دیگه چی کار داری چی بود فضولی بد بچه) بعدشم کیک خودنو دوباره شروع کردن به ترکوندن تا ساعت 8.30 بعدش مامان آش و آورد و اومدن آش خودرن تا ساعت 9 تا ساعت 9.30 حرف زدن و عکس گرفتن بعد ساعت 9.45 به زور بیرونشون کردیم که یهو مامان داد زد وای غوغااااااااااااااااااااااااا من باید برم مجلس خانم ذاکری از مکه اومده بعدش باز من و نگار تنها موندیم بابای نگار زنگ زد بیام دنبالت نگار گفت نه فردا که غوغا میخواد بره کلاس منم میام خونه گفتم به بابات بگو بیاد اینجا کارش دارم آقا محمد ساعت 10.15 اومد یه ظرف آش و ژله دادم که ببره برای نسیم و نیلوفر جونم(آبجیایه نگار) بعدش تا ساعت 12.30 تنها بودیم مامان که اومد گفت بخوابید دیگه ما هم چراغارو خاموش کردیم تا ساعت 2 حرف زدیم بعدشم نفهمیدیم چه جوری خوابمون برد صبحم عین یه خروووووووووووووووووووووووووووووووسه وقت شناس سر ساعت 7 بیدار شدیم و حاضر شدیم تا نصفه راه با نگار رفتم بعدش من رفتم کلاس و نگارم رفت خونه اشون ...... راستی من کیکم 4 طبقه بود یه طبقه اشو امروز بردم کلاس و با بچه ها خوردیم .... کلا اینکه جاتون اساساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دربستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خالی .....کولاک بود !!!! اما بیشتر از خوب دیروز بدترینه بدترین روز زندگیه من بود: بد بود چون روزی که همیشه بدترین روز زندگیم بود امسال با روز تولدم یکی شده بود آره روز پدر و میگم هر سال این روز بدترین روز زندگیه منه هر سال غصه اینو میخوردم که بابایی نیست که بهش تبریک بگم مزاری نیست تا برمو باهاش دردودل کنم و.... اما امثال به اضافه اینا غصه اینکه اگه امسال توی همچین روزی که هم روز تولده منه هم روز پدر بابام بود چه کار میکردیم هم به غصه ها اضافه شده بودد یروز مزخرفترین روز زندگیم بود خیلی بدددددددددددددددددددددددددد بود خیلی بدددددددددددددد تازه امسال یه غصه خیلی بزرگ داشتم پارسال روز تولدم آخرین روزی بود که توی مکه بودم صبح زود که از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم تا بریم مسجدالحرام گوشیم زنگ خورد وای خدای من دنیا رو به من هدیه داده بودن میدونید کی بود؟ همون که همه هستیم بود همونی که امیدم بود و هدفم همونی که نفسم بود همونی که روحم برای اون بود و قلبم ........ تولدم و بهم تبریک گفت اولین نفری بود که داشت بهم تبریک میگفت انگار تمام بچه ها منتظر بودن اون زنگ بزنه وقتی گفتم مرسی همه اونایی که تو رستوران بودن شروع کردن به دست زدن و تبریک گفتن قشنگ ترین روز توی تمام عمرم اون روز بود اما اون روز فکر نمیکردم که سال بعد اون دیگه نباشه که اولین نفر بهم تبریک بگه و برام کلی آرزوهای قشنگ بکنه .... دیروز بدترین روز توی تمام عمرم بود چون تمام طول روز منتظر بودم یهو جلوم ظاهر بشه و تولدم تبریک بگه اما نبود.......... اما عزیز من گله زندگیه من ای هستیه من ای عزیز رفته امسال من جای تو اولین نفری بودم که به خودم گفتم : تولدت مبارک غوغا..... |
![]()
سلام...من غوغا.18ساله.متولد مشهد مورخ15/4/1370.ساکن زمین- ایران؛ تنهاترین آدمیزاد دنیا با معیار((عشق وجود ندارد چیزی که در این کره به نام عشق میخوانند تنها محبت و دوست داشتن است و بس عشق را نمی توان در این دنیا و در این کره یافت تا زنده ای دنبال عشق نگرد و هیچ گاه فکر نکن عاشقی تنها آنان که بهشتی شدند عشق را یافته اند)) از دنیا بیزارم چون از خود بیزارم از دنیا بیزارم تا فراموش نکنم دنیا فانی ست تا فراموش نکنم من فقط برای رسیدن به هو آمده ام از دنیا بیزارم نه بیزار بلکه این بیزاری از نفس دنیاییست چون همیشه گفتم : « ای فرزند انسان چه غافلی از مرگ حال آنکه به هر روشی زندگی کنی آخرش مرگ است دنیا خانه فریب است و تو در پیشگاه خداوندی هستی که تو را می بیند..... تنها برای لحظه ای رهایی از قبرستان گذری کن و بنگر آدمیان از خرد و کلان از غنی و فقیر و.... چگونه در آغوش خاک خفته اند و چه همرنگ شده اند حالا لحظه ایی بر خود نظر کن که چه هستی ....»، در حال حاضر مشغول تحصیل در رشته معماری هستم به خاطر کسی که بیش از اندازه دوسش دارم و با دیپلم رشته علوم و ادبیات انسانی از وقتی نوشتن رو آموختم دارم شعر میگم و مینوسم از دروغ متنفرم و دروغ هم نمیگم دیوانه خدام و پدر و مادرم رو خیلی دوست دارم .در دنیام چون خدا خواسته باشم پس من برای خواسته های او تلاش میکنم اعتقادی دارم به نام وجودیت و سرشته خاکی : من فرزند خاکم روح خدا از بینی بر من دمیده شده و ملائک و عرشیان بر من سجده بردند پس قدر منزلت خود را بدانم تا پست نشوم ، فرزند آدم فراموش مکن تمامی انسانها خواهران و برادران توهستند و مخلوقات خدا پس بر آنها احترام کن تا احترام بینی با دوستان دوستی با دشمنان مدارا .... کتاب مقدسم قرآن است و بزرگترین راهنمای زندگیم ، نخ امید خود بر بازوان با عظمت خدا گره زده ام هر چه او بخواهد همان است یه توصیه به بعضیا که فکر میکنند بدترینن و در نگاه خدا هیچ جایگاهی ندارن : هم نوع عزیز هیچگاه بزرگترین گناه من و تو از رحمت خدا بالاتر نخواهد رفت یه چیزیو خودم تجربه کردم از نزدیک لمس کردم بهت میگم باقیش باخودت ؛ خیلی از ما آدما در اوج بدترین گناهان در نگاه خدا عزیز میشیم و به ما بالاترین پاداش و میده تا جایی که ممکنه پست ترین موجود روز تولد 18 سالگیشو در خونه خود خدا جشن بگیره و خداوند اونو در آغوش بکشه و ....
Home
|